تبليغاتX
سکوت خاکستری
سکوت خاکستری
پر از تردیدو انکارم...دلم خون است بیمارم..هوای گریه دارم کاش چشمان تو اینجا بود...
سلام....

یکم دیر شد!

معذرت میخوام از همه کسایی که منتظر بودن و دیر کردم...

این روزا خیلی فک میکنم

به خیلی  چیزا...

به خیلی آدما...

به خیلی روزا...نمیدونم دل چند نفرو شکستم که هرکی رسید دلمو شکست...

دلم!

عجب حرف خنده داری...

دلم...

 

 

 

 

زیر پتو

کمی گرمت که شد

خیال کن

دختر ریزه میزه ای

دارد خیابان ها را پرسه می زند

و آنقدر دوستت دارد

که همه ی پرستوها وقاصدک ها و شعر ها و کتانی ها و

هرچه دارد را

همراه با پلنگ پتویش به سفر فرستاده است

و وقتی به لرزش دست هایت فکر میکند

فقط می تواند

قبول کند

که تو معتاد خوبی بودی

به دست هایش

لب هایش

روسری

و دکمه ی مانتویش

نه یک عاشق خوب...

گاهی زیر پتو بمان

آنقدر زیر پتو بمان

تا نفست بند بیاید

بعد تصور کن

روزی که اردیبهشت را از تمامی سالنامه ها پاک می کردی

چگونه اکسیژن او قطع شد

و قفسه ی سینه اش هی بالا و پایین پرید

چشم هایت را که بستی

دو چشم عسلی تصور کن

که به گند کشیده شده اند

و آنقدر تنها هستند

که هر شب بادها برایشان

نوحه سرایی می کنند

و ابرها اشک می ریزند...

 

پ ن۱:دوستای عزیزی که نظر خصوصی می زارید و نمیدونم چرا نمیخواید خودتونو معرفی کنید...لطفا رک و صادق باشید..انقد اذیت نکیند

 

پ ن۲:این شب ها

صدای غربتم

خواب از سر عاشقان پرانده است...

 

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 22:8 |

در امتداد حسرت....
سلام

 

باور میکنم

تو

بی حواس ترین مرد دنیا بودی

واصلا یادت نبود من در انتظارم

حالا رستگاری من تنها در میان دودهای قلیانم خلاصه می شود

وقتی که چشم های ناصرالدین شاه

 هیز ترین نگاه های مردانه نیستند

پس خوشبختم

چون هنوز هستند کسانی که مرا به خاطر خودم میخواهند

و اصلا حواس پرت بوده اند از ازل.

خوب نگاه کن

اینکه گوشه ی چشمانم رخنه کرده...

نه!

من گریه نمیکنم

اینکه دارد توی گلویم جیغ میکشد بغض نیست.

من حالم خیلی خوب است!

اصلا افسرده نیستم

اصلا رو تنم پنجه نمیکشم

و خودم را به دردو دیوار نمی کوبم!

-چقد سطحی حرف میزنم-

اصلا ما همه درخت های سر به فلاک کشیده ای هستیم

که روزی همان ناصرالدین شاه زیر تابوتمان را می گیرد

ذغال هایی که با یک پک کام دیگران می شوند

و به آسمان می روند...

من خوشبختم

چون هر روز مردهای حواس پرتی عاشقم می شوند

که می دانند من چقدر معصومم

آنقدر که هزاران عیسی را در شکمم می پرورانم

مرد هایی که به لب هایم ایمان دارند...

 

 

تهران.

نمیخواستم آپ کنم...فی البداهه آپ شد...

دیگه انگیزه ای ندارم!

لازم نیست چیزی بگم نه؟!

 

پ ن:سکوت که می کنی

چشمهایت چنان عربده میکشند

که خالی تر ار همیشه می شود دلم

-چند سال منتظرم...

 

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 21:8 |

سلام!
هی یکی اومد گفت جون من جون من جون من جون من جون من آپ کن!

آپ کردم!

می ترسم یه کار بدی بکنم!از بیخیالی زیاد یهو یه کار بدی بکنم!


دلم واسه استاد هاشمی خیییییییییییییییییییییییلی تنگ شده!تنها کسی که تونستم تو زندگیم روش حساب کنم!

یه موقع ها می شینم به یادش شعر ((هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم....)) سیاوش رو گوش میکنم.

به یاد مهربونیاش...نگاهش...حرفاش...راهنماییاش...به یاد واقعا مرد بودنش...

امیدوارم هرجا هست برگرده و یه بار دیگه بتونم ببینمش...

امیدوارم هرجا هست حالش خوبِ خوب باشه!

 

پ ن:نترس استاد

عاشقت نشدم

من فقط کمی دوستت دارم و اصلا نمیتوانم فکر کنم که ...

بابایم

شعرهایم

وکتانی هایم باشند

اما تو ...

نباشی...

 

2.چند شب پیشا که اصلا حالم خوب نبود و کلی گریه کرده بودم داداشم(که الهی دور سرش بگردم)منو برداش برد پارک .

توراه کلی واسش گریه کردم و دردل کردم وقتی هم رسیدیم دوستم زنگ زد گفت ماهم همون پارک هستیم...دیگه رفتیم با دوستم و دختر خاله و خواهرو پسرخاله و دوست پسر خاله و خود خاله اش وداداشم کلی بازی کردیم و خندیدم ...که منم وقتی داشتم میدویدم پام رو چمنای خیس سر خورد و با آق داییمون پهن شدیم زمین!

اون شب مامان بزرگ دوستم هم بود و لبخند فوق العاده مهربونی داشت.همون شب یکم از مریضیش گفت....

 

دیشب با داداشم و دوستش رفتیم همون پارک..

به دوستم اس ام اس زدم گفتم نمیاید..؟
گفت نه کی حالشو داره...

مامان بزرگش رفته تو کما خیلی واسش دعا کنید...

تحمل کردن ناراحتی فاطمه خیلی سخته...خیلی....

 

3.

جدیدا چقدر آپ هام طولانی میشه!

یه چیزیم شده که گفتنش سخته!

یعنی گفتنی نیست....

قولم به خدام...خودم...

خدا کمکم کنه کم نیارم...

من شاید عاطفم ,احساسم,اعتمادم,دلم...همرو از دست داده باشم اما هنوز ایمانم به خدا رو از دست ندادم!

 

 

پ ن:شاید یکی باشه که تو چشاش یه چیزی باشه!

 

نمیدونم چرا خواستم دوبیتی بزارم!

اونم انقد قدیمی...

 

 

 

 

تو رفتی من بهاران را شکستم

حضور سبز باران را شکستم

 

تو برگشتی پشیمان ساده بودی

نمک خوردی نمکدان را شکستم!

 

***

همیشه با نشاط و شاد بودند

و عاشق پیشه چون فرهاد بودند

 

مسافر بود کوچید از دیارم

گمانم اهل عشق آباد بودند...

 

***

بین دلمان هنوز هم سد هستم

تو عاشقی و من نه!مردد هستم

 

این باور لعنتی مرا خواهد کشت:

تو مزدوجی و من مجرد هستم!

 

یا علی مدد.

 

......................................................................................................................

آی دنیا

مرا اَخ ...

تف کن.

همه ی خوشی هایت

-عجب دروغ بزرگی-

ارزانی گردن کلفت تر ها

منِ ضعیفه را

اَخ...

تف....

 

پ ن:یالا....

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 22:8 |

سلام
الان داشتم با یه آدم خودخواه حرف میزدم.می خواستم بالا بیارم…

حس تنفر داشت خفم میکرد.آدمی که فک میکنه خیلی بزرگه هیچی نیست!

بهش گفتم متنفرم ازینکه کسی بخواد کمکم کنه..من به کمک هیچکس نیاز ندارم...


-زهرا عاشق تنهاییت باش!

دلم می خوام  برم

برم تا نباشم!

ای کاش هیچ کس نگرانم نمیشد.

ای کاش هیچ کس واسم غصه نمیخورد.ای کاش…

آخ که چقدر دلم تنگ شده…آخ…آخ…آخ

پریسا امروز بهم میگفت.تو خیلی خوشبختی!

آره همه چیز دارم جز خودمو

خود خودمو

 

اونی که خیلی وقت پیش مرد…

 

-بیا سزتو بزار رو شونم بزار حس کنم هستم

+می بینی داره بارون میاد.زهرا گریه نکن...گریه ی تو سنگ و سوراخ میکنه چه برسه به دل من.

-((چقد این نیمکت بوی تورو میده..بوی دستاتو..نگاهتو…بوی نفس هاتو..

+زهرا من هرکاری میکنم به خاطر توِ..گریه نکن زهرا گریه نکن…

-تو دروغگو نبودی …بودی؟این چه بلایی بود نامرد…

-نامرد؟؟؟

مرد؟؟؟؟؟؟

چقدر زود بزرگ شدم

چقد زود گذشت…چقدر زود همه چیز طبیعی شد..واسه همه جز خودم

انگار خیلی سردم.سردتر از همیشه .خاکستریم..بی تفاوت بی تفاوت!دیگه دلم پر نیست.اصلا انگار دلی نیست.انگارتو این قفسه ی سینه هیچی نیست

فقط یه صدای تپ تپ!میاد

آروم و منظم!بی هیچ تکاپو.بی هیچ هیجان!از نوشتن خسته شدم..از بودن..از ساختن…بی رمقم.

دیگه واسم هیچ فرقی نمیکنه

نه آینده…نه گذشته!
شاید باید یه جا دل میکندم!یه جا می بریدم!

یه جا باید تموم میشد همه ی اون چیزی که پشت سرم جا مونده!

جا مونده؟
چی؟

-هیچی!

 

******

 

من کبوتری هستم

که بال هایش را

با باله های ماهی همسایه عوض کرده است

آسمان آبی

حوض همسایه

یا دست های تو

فرقی نمیکند

باید بنشینی با قفس دست هایت

حوضچه ای بنا کنی

من کبوتری هستم

که بال هایش را

با باله های ماهی همسایه عوض کرده است

 

 

 

پ ن:

امشب چقدر گریه کردم

به یاد 5سال پیش

به خاطر اون 9سال

به خاطر اون یه سال

به خاطر این 6ماه…

 

 

 

 


 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 23:20 |

سلام

یه بار نوشتم پاک شد

اومدم صفحه رو ببندم برم...

این روزا انقد پیام های عجیب غریب دارم که خودم هم خسته شدم.

من نمیدونم شماها که نمیخواید خودتونو معرفی کنید چرا انقد حرف می زنید.

شاید یه وبلاگ دیگه راه انداختم که آزاد تر حرف بزنم...بی دغدغه..بدون اینکه کسی منو بشناسه...

اینجا دیگه شعر میزارم

برای پریسای عزیزم

۱.

بغضی ام

که در گلوی زندگی گیر کرده است

فشار انگشت هایش را که بردارد

می ترکد

چشمهای منقرضم

و بارانی شرخ

سکوت همه ی لحظه هارا خورد میکند.

۲

این دخت گر

تنها رفتگر بی قرار این شهر

که هر شب با چادرش خیابان ها را جارو میکشد

شب های نارنجی اش را

به تاریک خانه مبدل کرده است.

باید

چند سال برگردیم عقب

و عروسک های دست و پا شکسته مان را

روی پاهایمان بگذاریم

و آنقدر برایشان

لالا

لالا

لالایی بخوانیم

تا خودمان هم خوابمان ببرد.

۳

چادر

روسری

گیسوی کمند

حتی آبرویم را به باد داد

وقتی چشم هایش شروع به وزیدن کرد.

 

پ ن:هیچی عوض نشده!

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در یکشنبه یکم شهریور 1388 ساعت 14:14 |

سلام
اهم!


سلام.امروز رسیدم خونه...رفتم سفر ...قرار نیست اینجا سفرنامه بنویسم

اما خوب بود...به هر حال فهمیدم که همه جای ایران ایرانه...!خوب دیدم

نسبت به خیلی قوم ها عوض شد.البته قبلا هم قضاوتی نمیکردم اما

فهمیدم که نسبت به خیلی ها ظلم شده..من خودم رسما معذرت می خوام

 به خصوص از ترک ها که واقعا آدمای با فرهنگ و مهربونی بودن...

بگذریم!

یکم آرومم...این یه هفته خیلی بهم کمک کرد...اشک ریختم..خدیدم...داد

زدم...خفه شدم...اما خوب بود.

 

نمیدونم آرامش هست؟آرامش؟هست؟ آ؟ را؟ مش؟!!نمیدونم...من

 

نمیدونم...ن...می...خوام تنها باشم..اینو خوب میدونم...

 

من عاشق این تنهایی هستم.

 

خوب بود!فک کنم!خوب بودن یعنی چی؟یعنی آرامش داشتن؟یعنی

 

فهمیدنت؟خوب بودن یعنی چی؟یعنی اکسیژنی که فرو میکنی تو ریه هات..

 

ممنونم از پریسای عزیزم.از محب عزیز..آرمان بزرگ زاده..و بعضی از دوستام

 

 که شاید اسمشونو نیارم اینجا بهتر باشه... که تو این مدت کنارم بودن

 

من این دنیای مجازی رو باهمه آدماش با دنیای واقعی عوض نمیکنم...هیچ

 

 کدوم از دوستای اینجارو با دنیای واقعی عوض نمیکنم.

 

مناسب با حالم:

 

 حتی اگر تمام خیابان های قم را پیاده گز کنم

 

حتی اگر روی جدول ها راه بروم

 

و چادرم در هوا برقص درآید

 

نه!


من دخترک هرزه نیستم!

 

من فقط می خواهم بلند بلند شعر بخوانم

 

بلند بلند قدم بزنم

 

بلند بلند جیغ بکشم

 

واین ربطی به هرزگی یک زن ندارد

 

توی پیاده روهای که مردمانش در هم وول می خورند

 

و تاکسی هایی که محرم و نامحرم بر چسب می شوند

 

اینجا شهر قرو قیام است!


و این ربطی به هرزگی یک زن.....

 

من فقط میخواهم بلند بلند زندگی کنم!

 

اینو کندوان گفتم یه جایی توی تبریز بود...

 

 

تپه

 

تپه

 

تپه

 

شاید آن پشت ها

 

دختران چوپان دارند خورشید را می بافند

 

این شهرهای  متورم را

 

هیچ چراغی روشن نمیکند

 

 

 

آپم طولانی شد.

 

سعی میکنم یکم سرحال تر از قبل بیام...

 

فقط سعی میکنم.

 

اما قول نمیدم!

 

 

پ ن: آ

 

را

 

مش

 

کی

 

شده

 

ام!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ساعت 13:15 |

سلام الان کافی نتم!
یه نگاه به دفتر تلفن گوشیم کردم دیدم با وجود این ۶۰تا دوست بازم خیلی تنهام....

نمیدونم چرا بعد ۶ماه اومدم اینجا...

شاید با خیلیاتون راحت بودم

شاید....

فقط به خاطر اینکه تموم شد....

همون پست قبلی.....

امروز این زهرا .................تر از همیشس...

همین!

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در سه شنبه سی ام تیر 1388 ساعت 19:51 |

....
هر شب

لب هایم را

پای درختی که کاشتی

در باغچه

میکارم

شاید از لانه ی مورچه ها

به موهای مشکی مردانه ات برسد

و پریشان کند....

نه!٬

پشیمان نمی شد

چه زیر تیغ

چه روی دار

من تنها مترسکی بودم

که کلاغ های مشکی مردانه

عاشقم می شدند.

 

 

خوشحالم.

خوشحال بودنم یعنی یه اتفاق خاص!
یعنی اون اولین شب آرامشی که همیشه دنبالش بودم...

 

خوشحالم!

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در سه شنبه یکم بهمن 1387 ساعت 19:55 |

سلام!
خودمم نمیدونم چرا برگشتم.

دیشب واسه هزارمین بار چوب اعتمادم رو خوردم...

بغض کردم !
یه بغض سنگین

ولی اشک نریختم...

من آخرین سعی خودمو واسه اعتماد کردن به این آدما کردم ولی اینبارم مثل همیشه...

دیگه مطمئن شدم مشکل از منه!
باید عوش شد...

باید عوض شد...باید عوض...شایدم باید یه عوضی مثل خیلیا....

آخ...

فقط دلم...

بسه دیگه.

 

 

پ ن:ازین به بعد سعی میکنم دیگه حرف نزنم فقط شعر میزارم.....

 

 

 

 

تقلا

نفس هایم هی کش می آیند

دست هایم

به ((سین)) سیب

نمیرسند

حالا صد بار هم که بالا و پایین بپرم

فقط

قفسه ی سینه ام

مثل اسبی خسته

تکان

تکان

میخورد

 

 

 

من خسته ی یک احساس,در یک شب بارانی

تو خاطره ای مبهم , پوشیده و پنهانی

ای عشق رهایم کن , ای آینه ی تکرار

چون باد برقصانم در سوگ پشیمانی

 

 

 

 

 

((دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم))

 

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ساعت 9:40 |

سلام....

نیستم.

یه مدتی نیستم.

هیچ جا....

شاید این ترم ددانشگاه هم نرم...

دیگه نمیتونم تحمل کنم...

از بچه های تولدی دیگر معذرت میخوام...

هر وقت حالم خوب بشه میام...

از دوستای وبلاگم..

کسایی که میانو بهم سر می زنن...

معذرت میخوام.

دعام کنید!

 

پدر دانه های تسبیح را دانه دانه می انداخت

سلام

صلوات

درود

 

و من همه ی وجودم را قطره قطره اشک میریختم.

 

رفتم

:برو

بدرود

 

 

پ ن:شبای قدر ترخدا دعام کنید...به دعای تک تکتون نیاز دارم....

 

خداحافظ تا دیدار مجدد

 

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 16:20 |

متلاشی شده ام!







موج می شوم
و بر دل سنگت که
هی میکوبم
می کوبم
می کوبم
در را باز کنید
من دزد شب رو نیستم
من فقط کمی دلم گرفته است
و
هزاران هزار ماهی
که در تنگ سنگیش
غوطه ورند!




چون برگ به زیر پای عابر متلاشی شده ام
با جمله ی آخر هی مسافر!متلاشی شده ام-
دست در گردن باد کردم و رقصیدم
من جذب شما...شعر...شاعر...متلاشی شده ام




من آمده ام به آن خیابان... که تو هم
در فکر خدا,عشق,باران...به تو هم
هی طوسی سفید خط به خط رد میشد
در چشم ترم که من چه نادان چه...تو هم؟


م
|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 11:23 |

اینجا فقط مال خودمه
این نوشته ها فقط!فقط!فقط مال خودمن!
این احساسات این شعرا همشون مال خودمن...
مخاطبش هیچ تویی نیست!
هیچ!هیچ!هیچ!

تحمل میکنم!
نصفه آدمای دوروبرم مزاحمن!مزاحم!مزاحم!مزاحم!

از همه پسرایی که بهم میگن دوستت دارم متنفرم!
متنفر!

پ ن:خواستم سو تفاهمات یه عده بر طرف بشه!




دو کبوتر
    به چشمانم
             می آویزم.
چهار نعل اسب
    به دست و پایم
                        مرا
              به نزدیک ترین
                          پست خانه ی شهر
                                           برسانید.



به توصیه دوستان اسم شعر شد((پست مدرن))




((زمخت))

در راهرو

 زنی
قدم میزد...
       می ایستاد
                   قدم میزد...
       می ایستاد.
                   قدم.....

گونه هایش گل
                 -انداخته بود-
     جنینی را!
        می گریست.


در راهرو
مردی
نشسته بود.
زن
و چهارده سکه را
سبک/سنگین
میکرد......




ت...


تو را از خاطرش از یاد می برد
تمام لحظه هارا اشک می خورد

تو مثل یک جنایت کار سردی
پسر جان عاشق چشمان تو مرد




پ ن:نمیخواستم شعر بزارم...پیش اومد!

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 15:8 |

 

سلام!

ننوشتن راحت بود از نوشتن!

شایدم برعکس!شایدم طبق معمول باید برم زیر پتو گریه کنم بعد بفهمم ورق کاغذ دنیالم نیست بعد برم ورق کاغذ بیارم

بعد مامانم بگه:((باز میخوای شعر بگی؟))

بعد من بگم اهم!

بعد....

حالا اون ۶سال و ۹ماه شده ۲۰ صفحه داستان که نمیتونم ادامش بده!

چون این ۲تا خولوچل خودشنم نمیفهمن چه برسه به من!

بگذریم!

پ ن:بعد...

با قلب پاره پاره و درگیر ....آمدم

چون خسته ای نشسته به زنجیر آمدم

دستت به دست یار دگر عازم سفر

من عاشق شما شدم و ...دیر آمدم

*****

.....................................

.........

....................

.

....................

......!

*****

 

اعوذ

       اعوذ

               اعوذ

 به بازوان کسی

 که پلک هایش را

آیه

آیه

بهم میزند

 خواب های پریشانم را

چقدر نفس هایم تند تر می شود

وقتی که 

تو

از رگ گردن هم به من نزدیک تری!

 

****

و فکر میکنم

    لمس هرگز دستانش را

اگر

این دستکش های فاصله ساز سمج

اجازه می دادند!

وقتی

چشم هایم مادر بارانند

و

گیسوانم ژدر برف...

لمس دستانش را هرگز!
در آخرین پیچ کوچه!

.

.

سرم پر از سرماست

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 17:30 |

من خوب نیستم...

بدم نیستم....

نمیفهمم!

منگم....

اصلا نمیفهمم یعنی چی...

6سال به فکر باشی...

9سال به فکرت باشه....

آخرش بفهمی از حماقتت بوده که الان کنارش نیستی....

نمیفهمم!
این روزا منتظر یه کلمه؛یه  حرفمم که شاید یکم بهم بفهمونه!

یکم....

میخواستم دیگه نیام....

میخواستم دل بکنم..

نشد!
نمیتونم!
این روزا گنگم!
یه عمر لال بودم!

حتی نگاهمم نمیکرد من از کجا میدونستم!
از کجا؟!
نمیفهمم!

 

دو سه تا شعر که گفتن و نگفتنش هیچی و عوض نمیکنه ....

جز حال هوای خودمو...

 

 

 

 

زیپ زندگی قهوه ای کوچکم را باز میکنم

تمام داراییم بلیط اتوبوس برگشتم است

 تو میریزی پشت بلیط

چشم های سیاهت....

وراننده ای که  امروز عاشقت خواهد شد...

 

 

 

 

من

درون مغز تو چه غلطی میکند

عمله!

سطل خالی با قرقره پایین بفرست

میخواهم...

خودم را

بالا بیاورم...

 

 

 

و اینم تقدیم به بچگیام!

 

داری به بادبادک من لطمه میزنی

آری به حس کودک من لطمه میزنی

 

آقای مهربان  دلم..... آدم آهنی

آخر به قلب کوچک من لطمه میزنی

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:57 |

س سلام چجوری باید باشه؟!
یه موقه ها شک میکنم...
بگم؟
نگم؟
یه چیزایی هست که باید بین خودتو خدات بمونه!
بی خیال نمیگم!
حالم خوب...
میگن باید باشه
ولی نیست....
نوزدهم تولدمه..و یه اتفاق دیگه
که آرزو میکنم...
ای کاش 19 فروردینی وجود نداشت
ای کاش نوزده فروردین از همه تقویما پاک میشد...
ای کاش....
ای کاش..
ای کاش...


پ ن:از کاش متنفرم!


دریا عجب آرامشی داره
دوتا شعر...که هدیه ی دریا هستن:


سکوت میکنم اینجا فضا غم آلود است
نفس نمیکشم اصلا هوا غم آلود است

زمین کثیف و خراب و نمی شود خندید
درون قلب من حتی خدا...غم آلود است




پ ن:((هیچکس نفهمید فضا غم آلوده....اونم یه روزه بهاری....لب دریا....کلی بهم خندیدن))



و:
قم
-
بوشهر

87 سال دیگر مانده
اگر امسال محول الحال شوم
تمام مسیر را بندری سجده میروم....



چیزی تا نوزدهم نمونده
میدونم نمیشه ولی دعاکنید نیاد...
نمیدونم...
فقط دعام کنید
ممنون!






|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 0:39 |

 ((الهی و ربیّ من لی غیرک))

 

عجب پس این اشرف مخلوقات که میگن مائیم؟!؟!؟

چقدر از اشرف بودن بدم میاد وقتی میبینم یه مادر واسه فروختن یه جوراب و خریدن یه نون چه جوری غرورشو می شکنه...

و بقیه مردم اگه خیلی توجه کنن فقط میگن:
آخی........

 

خدایا ایناهاش این رگ گردنه منه...

تو کجایی؟؟؟
این رگ گردن اون خانومس...

تو کجایی؟؟؟

این رگ گردن بچه ای که داشت تو سرما یخ میزد...

تو کجایی؟؟؟

شاید ما رگ گردنمونو گم کردیم.....!!!

شاید...

 

پ ن :من از رگ گردن هم به شما نزدیک ترم.

 

سلام دوستان عزیزم...

با کمی تاخیر!

شرمنده بخدا...خاکستر عشق

خیلی درگیر بودم...

عید و به همتون تبریک میگم پیشاپیش...

از همه کسایی که تو این مدت باهام بودم,کنارم بودن,راهنماییم کردن...

وقتایی که خیلی تنها بودم....

 

محب عزیز, سارا , امید , یه دلواپس , سایه ی سکوت , مهیار عزیز , حمیدرضا , مانا , باران , نرگس , فرشته , صبا  , خاکستر عشق , خانوم دهقانی , مرگلی , مهسا جووونم و......خیلیا که شاید الان اسمشون تو ذهنم نباشه....

 

ممنونم!

به بزرگیه قلب تکت تکتون دوستون دارم...

لحظه ی سال تحویل این حقیرو فراموش نکنید....

 

 

دو تا شعر یکم قدیمی میزارم ولی دوسشون دارم

 

 

 

تکرار ناب اشک را

هی مشق می کردی در ذهن خاطراتم

هی نگاه معصومت را

میگنجاندی ته ته قلبم.

و من که همیشه دیکته هایم غلط املایی داشت.

دست از پا خطا کردنم را

 به هوای بچگی بگذار

تازه فهمیده بودم

سارا اگر انار بخواهد

محتاج دارا ست!

 

 

رویای من را به سیاهی انگ میزد

بر لحظه های خاطراتم رنگ میزد

هر بار میرفتم ببینم چشمهایش....

آقای احساسم به قلبم سنگ میزد

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 1:56 |

سپید
سلام!
یکی از دوستان میگفت چجوری میتونی این حرفارو تو وبت بزنی!
یکی از دوستان راس میگفت!
دیگه از این حرفا نمیزنم!

سپید شد!


****
دلت غزلی ...نه خوشم نمی آید...
دلم سپید نمی خواست!
دو بیتی...
دو چشمی...
دو!
ذو ابرو
دماغو
دهن
عجب فرشته ای شدی!!!



***
اینکه من حسودم قصه ی جدید نیست
شیطنت کردم
تمام شاعرانه های آن آقا
و بهار اندامش را خط خطی کردم!!!!
دلم...
خزانم را هم کسی نمیسراید!



***


گلوله میشوی
برف اندام
میان دست هایم

ها   ها

و تو که از
- گرما -
- شرم -
از...
آب مشوی


پ ن:شب نوشته اند !

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 21:28 |

بهمن ما....صدای...و من این گوشه تنهای تنها!
سلام!
86/11/24.....
چه سالگرد تلخی....
دو سال گذشت....
هنوز مشکی بر تن دارم!
دو سال پیش در چنین روزی چه بغض هایی که فرو نبردم و چه اشک هایی که نریختم!
دیشب!
شعر هایی که باز دلم را آب کشیدند...
بغض هایی که...




مرداد و بهمن دو فصل عذاب آور
دو چشمه ی جوشان ولی سراب آور

دلم گرفته از این روز های خشک و بارانی
برای این دل غمگین من طناب آور
               
*****
دلم...قلبم...وجودم...یا....شکستند
دلم لرزید از غم  تا....شکستند

چقدر اسان همان آقا گذر کرد
دو سال پیش پشتم را شکستند!
              
*****
غریو یاس بودی مهربانم
طلا,الماس بودی مهربانم

تو خوب و پاک,آقا,یک کمی هم
نمک نشناس بودی مهربانم!


دلم نیمد اصلاح کنمشون مشکلات وزنی رو ببخشید!

پ ن:چقدر بزرگ شدم!






 
|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 22:45 |

توانستن یا خواستن

فقط ...

قضیه مال امروز و دیروز نیست!!!!

دیدی؟؟؟

کنکورم دادم!

قبول شدم!

اوه تو حتی وقت نداری....

بگذریم!

 

 

گفتم :

 در توانت است

گفت :

 نه

گفتم :

- با بغض در گلویم گفتم -

اگر نمی توانی پس چرا؟

گفت:

 نمی توانم ولی این کار را انجام می دهم

-بدون لرزش در کلامش گفت -

بین توانستن و انجام دادن چقدر فاصله بود؟!

که نمی توانستی ولی ....!

من این را ثابت می کنم :

کسی که می رود میتواند که برود

تو رفته ای.

پس تو می توانستی که بروی!

دیگر تردیدی در میان نیست

من همین جا اعلام می کنم

دلم بچه نمی خواهد

کسی که بتواند

من یک مرد می خواهم

محکم, قوی , استوار

کسی که هرگز نتواند......



پ ن:دنبال کسی نگرد من تو این وبلاگ تنهای تنهام!
2.مخاطبم هم خودمم!
3.یعنی خودم بودم که اون شده بود من!
4.یعنی من اون شده بودم!

5.ولی الان خودمم!



6.((دعا کن خوب بشم))





|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 12:18 |

سلام..
امشب پرم از بغض...
پرم از خاطرات کهنه...
از سردا و کبوتر سپید....
اززز
لعنت....

اینم دوبیتی... رباعی..نمیدونم هر چی که هست...
دلم سخت گرفته...

 

کسی را خواستم او رفت اما

نگاهش شد برایم یک معما

 

بگو اصلا قضیه از کجا بود

من او را خواستم یا او مرا یا.....


|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 0:37 |


Image and video hosting by TinyPic