تبليغاتX
سکوت خاکستری
سکوت خاکستری
گیرم که نام من ز لبت محو گشت و مرد...یاد مرا چگونه فراموش می کنی!؟
مرا ز درد می کشد سکوت گاه گاه تو***************

مرا میبینی و در دم زیادت می کنی دردم************

سکوت می کنی و من ز درد می میرم***********

مرا درد  است و درمان نیز هم***********

دردیست درد عشق که هیچش کناره نیست**********

درد عشقی کشیدهام که مپرس*********

 

درد. درد. درد. درد......

چه کوچک واژه ایست و چه بزرگ عذابی...

هر آنچه درد است من هستم. و من هر آنچه درد است هستم. فرقی نمی کند.

بمان که تنها درمان درد من وجود توست...

|+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 19:10 |

|+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 11:59 |

چند وقتيست انگار فراموش شده ام...

فراموش از ذهن همه... حتي تمام كساني كه به نوعي دوستم دارند...

گاهي فكر مي كنم آيا مي شود كه از ذهن خدا هم......!!

آيا مي شود كه تنها پناهم مرا فراموش كند؟!

و بعد از اين فكر مضحك توبه مي كنم.

اگر خدا فراموشم كرده بود تا بحال مرده بودم.

ولي من زنده ام و نفس مي كشم...

احساس مي كنم..

پس اين حس تنهايي از كجاست؟

خدا هميشه كمكم كرده است چرا اين بار كمكش را حس نمي كنم؟

چرا مثل قبل دستم را نمي گيرد

چرا در آغوش نمي كشدم؟

چرا ديگر خدارا احساس نمي كنم

پروازش را،نگاهش را و بودنش را؟

خدايا جوابم را بده....

هنوز دوستم داري؟؟؟؟؟؟

85/3/31

|+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 11:54 |

امروز زنده ام...اما...

نه ميون زنده ها! خسته ام...! كاش كسي بود كه شونه هاشو راحت بهت مي داد...

محتاجم به شونه هايي كه فقط مال خودم باشه. فقط خودم...

زندگي مث سگ جريان داره! ‌‌‌‌‍‍‍‍‍‍دلم گرفته ...

خدايا يعني تنها تر از من هم توي اين دنيات هست.

خديا يه فرشته بهم بده... يه فرشته مال خودم.... به همه آدم هاي تنها فرشته بده

دلم براي انسان هاي تنها ميسوزه...

دلم براي خودم كه تنهاست مي سوزه...

راستي دلت براي من ميسوزه...؟

|+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 11:33 |

ساده بايد بنويسم امشب

از تو و خاطره هايی که گذشت

تا که فردا همه آواز مرا لمس کنند

بايد از درد بگويم از همان لحظه ی سرد

که به خاموشی فانوس نگاه تو

مرا عادت داد

وفراموشی عشق چه عذابی دارد

من به خود ميگفتم :

تو همان قله سرشار غروری

که مرا

به چراغانی مهتاب وصدا خواهی برد

و چه انديشه من کودک بود

مثل امروز که هست لحظه سرد

تو بودی و سکوت و من و حس غريبی

که پر از خواهش بود

آه بی فايده بود

وتو شايد آن روز

که به اندازه ی تنهايی من عمگين بود

راه چشمان مرا گم کردی

ودر آن دشت خيال

دل من را که عريبانه شکست

تو به اندازه ی يک شاخه ی گل ميديدی

سعی کردم به نگاهت حرفی بزنم

تو نگاهت را می دزديدی

باز در لحظه ی خود می مردم

همه چيز بوی پايان می داد

به جز احساس پريشانی من

و غروری که نمی فهميدم

سخت تنها بودم

برف در پشت پريشانی من می باريد

و تو با چتر سکوت

مهربان می رفتی

آن زمان هم حتی

تو وآن واژه هيچ

و نگاهی که پر از سادگی پنهان بود

بهترين حادثه من بوديد

خوب من !

معنی عشق !

من به خشنودی تو خشنودم

|+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 11:29 |

کاش...
|+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 11:23 |

ديروز كسي به من گفت سنگ

و من چيزي نگفتم!

پريروز شخص محترمي گفت : مي شه بپرسم تو دلت چيه؟

و من محترمانه گفتم: معده،روده، شش،قلب!

و اون انسان محترم در كمال بي احترامي گفت: هر چي داشته باشي قلب نداري!

و من چيزي نگفتم!

پريروز وقتي دفتر خاطراتم را باز كردم در نهايت نا باوري ديدم

دست خطي آشنا برايم يادگاري نوشته است: كاش من هم مثل توبي احساس بودم!

و من چيزي نگفتم!

*******

كاش كسي مي گفت اين حرف ها يعني چه؟

اگر من بي احساسم چرا هنوز چشمهايم پر از اشك است!

چرا حس مي كنم قلبي دارم شكسته!

چرا حس مي كنم غرورم......

من فقط تنهام!

با قلبم وبا احساسم .

كاش كسي بگويداين حرف ها يعني چه؟

|+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 11:18 |

" خداوندا تو می بینی ومیدانی که انسان بودن وماندن چه دشوار است

چه رنجی میکشد ان کس که انسان است و از احساس سرشار است

 

من انسانم

واز احساس سرشارم

تمام بود من رنج است و تاریکی

دلم عشق و نگاهم اشک می خواهد

دلم زندست

خودم مرده

دگر طاقت ندارد کوچه ی تنگی وباریکی

که من در آن نگاهم را از این

انسان نماهای

- شریف -

مرد

نه!

نامرد!

می دزدم ومی خندم

همیشه سمت چپ در سینه ام

تپ تپ

صدای عشق می دارد!

چه انسانی؟

چه از احساس سرشاری؟

که من تنهام.

چه حس مبهمی دارم از این تنهایی مطلق

ولی، کوچک ، نه!

من دنیام

و من فردام

اگر چه که خداوندا پر از رنجم!

خیالی نیست

چرا که من پر از احساس زیبایم!

وانسانم

و از احساس سرشارم... .

84/9/5

شنبه

|+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 11:15 |

به نام خدا
سلام

آغازیست در ۲۳/۵/۸۵ و پایانی در فلان تاریخ نامعلوم. دل نوشته هایم را به ثبت می رسانم تا روری ثابت کنم که بوده ام.

 

 

یا علی!

|+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 11:12 |


Image and video hosting by TinyPic