تبليغاتX
سکوت خاکستری
سکوت خاکستری
پر از تردیدو انکارم...دلم خون است بیمارم..هوای گریه دارم کاش چشمان تو اینجا بود...
|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 ساعت 1:39 |

برای تو که گفتی یخ زدی.... و خودم که 24 ساعته سکوت کرده ام سکوت مطلق......

 

این روز ها من با خودم درگیرم انگار

من از نگاه عشق و شادی سیرم انگار

می روی از نردبام سرد افکارم رها تر

می روم و می روم یک تیرم انگار

یخ زدی من را رها کردی ولی...

بی هدف می گریم و دل گیرم انگار

چون سکوتم درد را درمان نمی خواهم

من جوانم؟ در جوانی پیرم انگار

صحبتی باقی نمانده...هیچ... اما...

این روزها من با خودم در گیرم انگار

 

و غزلی که 6/28 متولد شد!!!!

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 19:39 |

من

نه شاعرم!!

نه کافر!

فقط در سن بلوغم...

این بلوغ عذاب آور

من سیب می خواهم

و در تکامل عشق بی هدف می خندم...

و اشک های حروم زاده ام را دور می ریزم

لال شو!!!

(سانسور)

تو بی لیاقتی....

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 21:59 |

سرم سنگین شده انگار... انگار همه چیز فراموش شده!!

افسوس!!!

ان همه مستی؛ عشق؛شور همه به باد رفته اند انگار!

انگار گمشده ام...

انگار هیچ کس مرا نمی شناسد!!

انگار هیچ کس را نمی شناسم!!

حتی او را...

حتی خودم را...

انگار همه می خواهند من نباشمحتی کسی که وجودم از او بود...

دلم فقط؛فقط؛فقط؛ خدارا می خواهد...

در هم شکسته ام...

در هم شکستنم!!!

من ضعیف نبودم... کوچک نبودم...

تمام وجودم غرور بود و غرور وغرور

امروز چه بر سرم آمده که توان ایستادن هم ندارم؟؟!!!

امروز چه بر سرم آمده که رها شده ام...

از زندگی...

از تو...

از خودم...

از دستان مهربان خدایم حتی...........

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 21:27 |

دست نوشته های من
کجاست روزنه ای تا مرا از این هرزه گی رها سازد؟؟؟!! کاش به این زودی از یادها نمی رفتم در غم تنیده شدم و عشق را در وجود نا جوان مردم پیچاندم هر روز نگاهی نو... و پیچشی به دور وجود ساده ی من!!! بعد شدم بسان پیچک سبز. سبز؟؟!!! سبز چون لجن و ناگهان پاییز و زردیه گندیده ی مرداب من! آن من نا رسیده ی قدیمیه خوب! تاریک گشته ام.. کجاست روزنه ای تا مرا از این هرزه گی رها سازد؟؟؟!!
|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 12:30 |

سلام

به همه گفتم. مامانم .بابام!همه!!

می خوام اینجا هم بگم تنها وصییتم رو چون حس می کنم مرگم نزدیکه. خیلی نزدیک!!

یه کم می ترسم ولی امید وارم به اینکه زود تر بیاد...

تنها وصیتم همینه که روی سنگ قبرم هیچی  جز این ننویسن:

خوش آمدی به مزارم نموده ای یادم......

بخوان تو سوره ی الحمد تا کنی شادم

فقط همین!!

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت 16:54 |

برای برادرم که امروز خسته است.. خسته از عشق
|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 ساعت 14:33 |

باور نمي كنم...
خدايا اگر سيب در بهشتت نبود...
اگر حوا اسير وسوسه نمي شد...
اگر آدم به او نمي خنديد...
امروز اين من انسان اينگونه ياغي...
چه آرزوي محالي
چه حسرت زردي!
نبودن انتهاي آرزويت باشد
و رسيدن به يوسف!
يوسف سيرتي...صورت كه هميشه...
|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در جمعه هفدهم شهریور 1385 ساعت 21:1 |

نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در جمعه هفدهم شهریور 1385 ساعت 20:22 |


چه قدر سخته تمام روز رو منتظر شب باشي كه دوباره زل بزني به صفحه سرد مونيتور و فقط نگاهت به ايدي يه نفر باشه و همش دعا كني كه روشن باشه با اينكه از قبل ميدوني امشبم مثل تموم شبهاي گذشته فقط بايد چشمهاي خواب رفته ادمك ايديشو ببيني وغرورت اجازه نده که درد دودلاتو براش اف بذاري به اين اميد كه شايد اومدو خوند و جوابتو داد جوابهايي كه مثل هميشه حرف تازه اي توش نيست انگار كه هيچوقت نميخواد باور بكنه كه : دوستش داري

 

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در جمعه هفدهم شهریور 1385 ساعت 1:29 |

کم کم!!!
"تو در من آن تب گرمي كه آبم ميكند كم كم,

 نگاهت نيز چون مستي خرابم ميكند كم كم,

منم آن كهنه ديواري به جا از قلعه هاي سنگ

كه باد و آفتاب آخر خرابم ميكند كم كم."

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ساعت 11:47 |

مبادا


مبادا دل سر رفتن بگيرد
به شب اندوه ما دا من بگيرد
مبادا دست اين مردم دوباره
مرا از تو تو را از من بگيرد
|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 23:57 |

برای عشق تمنا كن ولي خار نشو.................

 براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده .............

 براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. ..............

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه...............

 براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن ...........

 براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . ................

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن .

 براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن............... .

 براي عشق بمير ولي كسي رو نكش .............

 براي عشق خودت باش ولي خوب باش ...................

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 17:50 |

چشم زیباست وقتی برای اشک باشد

اشک زیباست وقتی برای عشق باشد

عشق زیباست وقتی برای تو باشد

و تو زیبا هستی وقتی برای من باشی

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 17:50 |


Image and video hosting by TinyPic