سکوت خاکستری
گیرم که نام من ز لبت محو گشت و مرد...یاد مرا چگونه فراموش می کنی!؟
|
+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در چهارشنبه پنجم مهر 1385 ساعت 11:40
|
هچ کس عاشق نیست
در میخانه هنوزم باز است
وملائک در دست
گل آدم را نه!
سیب را دانه به دانه به زمین می آرند.
هیچ کس عاشق نیست
ما دروغ را به جای عشق
باور کردیم!
این چه عشقیست که در آن
خدا
پیدا نیست!
سیب ؛ آدم ؛ گندم
هوس و وسوسه
اما
پیداست!
در میخانه مبندید که در راه
همه وا ماندیم
گلمان خشک شده
یخ زده ایم
عشق آن بالا هاس...
ما در اینجا
-میان مرداب-
جستجو کردیمش.
هچ کس عاشق نیست
عشق نزدیک در میخانست.
با خدا باید بود.
|
+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در یکشنبه دوم مهر 1385 ساعت 17:18
|