تبليغاتX
سکوت خاکستری
سکوت خاکستری
پر از تردیدو انکارم...دلم خون است بیمارم..هوای گریه دارم کاش چشمان تو اینجا بود...
منم شبیه آهوان خسته ام

منم شبیه آهوان خسته ام

باز این منم مسافری به سمت و سوی مشهد رضا

دلم بهانه می کند

حضور بالهای سبز تو غنیتیست

و من همیشه در پی غنیمتم

امام خوب و مهربان من

امام ابرها و باد ها و ماه های اسمان من

امام خسته ها , دست بسته ها

امام خوب دل شکسته ها!

نگاه کن تو ای امام ضعفا

که قلب کوچک مرا

تمام ابر ها تیره ی جهان گرفته اند

نیاز مند دیدن

گنبد طلایی تو ام

و چند قطره اشک تبه در میان

حوض تقره ای تو...!

مرا بخوان به سمت خویش

تا نرفته ام از این دیار

بمان بمان بمان تو یار!

یه جرعه عشق و نور خود برای من بیار

مرا تو کرده ای رها؟!

که اینچنین سیاه مانده ام؟؟

منی که غرق در گناهم و

در انتظار یک نگا مانده ام

تو فکر کن منم شبیه آهوان خسته ام

که این جهان مرا شکار کرده است

و اینک این منم

که رو به روی مرقد تو گریه می کند

زار میزند

مویه می کند

ضجه می زند

دو دست بسته ی مرا تو باز من

دو بال من شکسته است

تو ناز کن

و قلب ساده ی مرا که خسته است

از تمام آنچه جز خدا گرفته است

تو بی نیاز کن!!

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 10:30 |

سلام....

می خواستم از همه ی کسا یی که من و دوست خو دشون دونستن و بهم سر زدن تشکر کنم ...

خیلی وقتا دوستا یی که ندیدیشون و حتی اسمشونم نمی دونی بیشتر در حقت دوستی می کنن...

شاید باورتون نشه ولی بعضی وقتا که در اوج نا امیدی بودم وبلاگای تک تکتون ؛ حرفاتون ؛ نوشته هاتون بهم امید دادن

امیدی که نزدک ترین دوستام بهم ندادن...

برام دعا کنید....

خیلی به دعای دیگران نیاز دارم..

دوست دارتون

تنها ترین دختر کره ی زمین...

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 10:12 |

خدا کمک !!
 الو سلام منزل خداست؟

اين منم مزاحمي که آشناست

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

 ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست

شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است

 به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟

چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟

خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم

شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست

 

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 16:15 |

و بالا خره امید...
|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 ساعت 17:1 |

خدا
چند وقتیست خودم را رها کرده ام. رها از ید و بند این دنیای... . خسته ام آنقدر خسته ه نفس هایم با زجر کشیدن همراه است انگار. انقدر خسته که دیگر توان حرکتی برایم باقی نمانده است... توان بودن.. توان ماندن... توان سوختن و ساختنم نیست... دلم هوای روز های بچگی رو کرده؛ روز هایی که پاک بودیم روز هایی که زلال بودیم... روز هایی که... هر انچه بودم و نبودم.
خودم را جا گذاشتم؛ خودم را سال ها پیش جا گذاشتم؛ خودم آرام راه می رفت و من دویدم... خودم می دانست کودکی زیباست و من احمقانه به دنبال بزرگ شدن می دویدم. سالهاست از خودم جلو زده ام. سالهاست خودم مرا تنها رها کرده است. سالهاست خودم مست در قهقهه ی کودکانه است و من غرق در اشک... چقدر خودم خود خواه بود که مرا رها کرد... بنازم غیرتی رو که نداشت...
(( گاهی دلم برای خودم تنگ می شود))
21/7/85
|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در جمعه سوم آذر 1385 ساعت 15:56 |


Image and video hosting by TinyPic