سکوت خاکستری
گیرم که نام من ز لبت محو گشت و مرد...یاد مرا چگونه فراموش می کنی!؟
خدا
چند وقتیست خودم را رها کرده ام. رها از ید و بند این دنیای... . خسته ام آنقدر خسته ه نفس هایم با زجر کشیدن همراه است انگار. انقدر خسته که دیگر توان حرکتی برایم باقی نمانده است... توان بودن.. توان ماندن... توان سوختن و ساختنم نیست... دلم هوای روز های بچگی رو کرده؛ روز هایی که پاک بودیم روز هایی که زلال بودیم... روز هایی که... هر انچه بودم و نبودم.
خودم را جا گذاشتم؛ خودم را سال ها پیش جا گذاشتم؛ خودم آرام راه می رفت و من دویدم... خودم می دانست کودکی زیباست و من احمقانه به دنبال بزرگ شدن می دویدم. سالهاست از خودم جلو زده ام. سالهاست خودم مرا تنها رها کرده است. سالهاست خودم مست در قهقهه ی کودکانه است و من غرق در اشک... چقدر خودم خود خواه بود که مرا رها کرد... بنازم غیرتی رو که نداشت...
(( گاهی دلم برای خودم تنگ می شود))
21/7/85
|
+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در جمعه سوم آذر 1385 ساعت 15:56
|