تبليغاتX
سکوت خاکستری
سکوت خاکستری
گیرم که نام من ز لبت محو گشت و مرد...یاد مرا چگونه فراموش می کنی!؟
|+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت 11:32 |

چند حاضری بخری؟؟

 

مرا که امده ی با خودت ببری...

جناب حضرت آقا چند حاضری بخری؟؟

تمام قلب کوچک من خدمت شما باشد

بگیر, وصله بزن, ببوس تا باشد..

امن از دل سردم, دل همیشه زرد

من و تو و دلمان نه!بمان همیشه مرد

حریم قهوه ی چشمت مدام شیرین است

مسیح من تو بمان که عشق دیرین است

وجود سبز خودت را ببار بر سر من.

دو دست طلا یت همیشه در بر من

یقین که تو پر شوقی و شور و نور

دعا بکن که بماند سیاهی از ما دور...

|+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت 10:54 |

باز هم اعتمادی اشتباه

کوه هم مثل بغض من محکم  نیست!

گلویم به قاعده ی یک رویا ورم کرده است!


شقیقه هایم فشار انگشت های مته گونه ام راتحمل می کنند

و پاهایم وجودم را

و خودم ۴۲ کیلو زباله را

دست هایم مثل دو دسته بیل بی فایده از تنم بیرون زده اند

آه من

چقدر ناهنجارم

این منی که به درون من خزیده است من نیستم

زانوانم سست! نگاهم سست! اعتقاداتم سست!

من سستم!

سکوتی به ریشتر یک فوت کافیست تا مرا فرو ریزد

چقدر خودم را مرور کنم 

چقدر خودم را دور بزنم

من خودم را مو به مو از بر کرده ام باز هم فراموش کارم!
دوزیست نیستم

چرا هی باید بخزنم درون خودم بخزم تا کسی مرا نفهمد

حتی رو یاهایم هم متعفن است

این جا در کنه حقیقتم همه چیز سبز است!

رنگ لجن!

اعتماد و صداقت را در  وجودم گل می گیرم

دیگر از این ((گه خوری))ها هم نمی کنم

دیگر چرت و پرت هم نمی نویسم که:

باز هم اعتمادی اشتباه

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ساعت 16:26 |


Image and video hosting by TinyPic