خدا
خیلی وقت بود که ننوشته بودم چند روز پیش تولدم بود و تنها اتفاقی که نیافتاد بزرگ تر شدن من بود.... در خودم گم شده ام ... هر چه می گردم نیستم... هیچ نیست جز غباری مانده بر راه!
نبودن مرد تلخ و شیرین است
بزرگ ترین درد تلخ و شیرین است
و ها کردن دست های خسته و تنها
شبیه قهوه ی سرد تلخ و شیرین است
شکوفه ی نارنج من به بار بیا
رسیدن لیموی زرد تلخ و شیرین است
کسی که همیشه دوستش داری
شود شبی نامردتلخ و شیرین است.....
{{لطفا بر داشت خاصی نشود 
|
+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 23:44
|