یکی یکی ثانیه ها را می شمارم
هی عقربه ها وجودشان را به رخم می کشند
هی دقیقه ها ثابت می کنند نبودنت را
و من هی می خزم درون خودم
هی ساعت زنگ می زند
دنگ دنگ دنگ ماتم می برد
به دور دست بعیدی که زاده اش بودیم
نوسان چشم هایم را حس می کنم
سیل راه می افتد
می گیرم قاصدک را از باد
بی خبر تر از من
فوتش می کنم
فوتم می کنی...
خاموش می شوم...
جایم می گذاری
قبلم هنوز سو سو می کند
ظالم می شوی
خودت را در چمدان حبس می کنی
پست می شوی به نا کجا آباد
صدای نفس هایت را نمی شنوم
تاریخ انقضایم تمام شده است
آب می شوم... آتش می گیرم
خاکستر می شوم... باد مرا می برد....
له می کنم ساعت را روی زمین
من متهم به بی تو بودن نیستم.
|
+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 16:46
|