سکوت خاکستری
گیرم که نام من ز لبت محو گشت و مرد...یاد مرا چگونه فراموش می کنی!؟
هوای بچگی
من صدای پاهایت را نمی شنوم
نه نمی شنوم
بیهوده نکوش!
رد پایت را نمی بینم!
گاهی البته می ترسم از نگاهت
باز هوای بچگی به سرت زده ؟
باز به خیال اینکه من کوچکترم
سرم را گول می مالی
باز من باید گرگ شوم
بدوم در پی ات!
کوچکتر که بودیم
جا می گرفتی همیشه
در ابعاد وسیع این چشم کوچکم!
بی رحم!
بزرگ شده ام
یک بار هم که شده تو مرا بگیر.
|
+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت 3:6
|
از میان این همه مرد
به دستم پونه های زرد دادی
به قلبم عاشقی را سرد دادی
خدایا از میان این همه مرد
تو هم گشتی و یک نامرد دادی
*****
اگرچه غصه هایم کم نبودند
و برق چشم ها مبهم نبودند
و من حوا تر از حوا برایش
ولیکن عشق من آدم نبودند
|
+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 2:19
|
دیگر از بودن و نبودن حرف نمی زنم
هر کجا دلم هوایت را کرد تنها نقطه چین می کذارم.
......... .
|
+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ساعت 17:37
|