سکوت خاکستری
گیرم که نام من ز لبت محو گشت و مرد...یاد مرا چگونه فراموش می کنی!؟
سلام ساعت 2:11 بامداد...
اصلا حالم خوب نیست وقتایی که دلم می گیره می شینم شعر میگم
خودم هم موندم چی شده...
خودم هم موندم...
مردم شب خوابشون نمی بره می شینن غصه می خورن شعر می گن اون وقت طرف داره تو خواب داره حرس میزنه همسایش 2لیتر بیشتر بنزین داره
کسی فکری به حال قاصدک ها نمی کنه و اینکه چرا دیگه کوچ نمی کنن ولی آدم ها....
این شعر مال 5دقیقه پیشه
در بازی چشم های تو کیش شدم
عمری به گناه عشق تفتیش شدم
با ثانیه های بودنت رقصیدم
در چرخش این دایره درویش شدم
|
+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در شنبه سی ام تیر 1386 ساعت 2:30
|