سکوت خاکستری
گیرم که نام من ز لبت محو گشت و مرد...یاد مرا چگونه فراموش می کنی!؟
چو پیچک بر نگاهم پیچ خوردی
نپیچیده مرا از یاد بردی.....
|
+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 14:13
|
بوی هوس
با این که با نگاه نفس می دهی, برو
من عشق گفتم و تو قفس می دهی,برو
دیگر غرور دلم را زمین نخواهم زد
ای مرد بوی هوس می دهی ,برو...
پ:نگیم همشون ولی اکثرا همین بو رو میدن!
|
+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 23:40
|
سرطان بی کسی
شاید امروز کسی بیاید!
شاید امروز صدای زنگی بلند شود!
آه که این تلفن سرطان بی کسی گرفت!
تمام شعر هایم پژمردند!
شاید امروز کسی بیاید!
من تولدت مبارکی فرستادم!
این عقربه ها هی زبان درازی میکنند!
جوابی نیانده است!
من چای هم دم کرده ام.
اگر امشب تمام شود
-زبانم لال-
قطعا فردا کسی نخواهد آمد!
|
+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 23:38
|