سکوت خاکستری
گیرم که نام من ز لبت محو گشت و مرد...یاد مرا چگونه فراموش می کنی!؟
من که مثل مرد ها حرف نمی زنم...
چرا هیچ کس پس حرف مرا نمی فهمد؟؟؟
من که مرد نیستم
چرا پس هی یواشکی بغض هایم را می خورم
و اصلا به روی خودم نمی اورم که تو روزی خواهی رفت
به خدا من مرد نیستم
دروغ نمی گویم
چرا هی از من قسم حضرت عباس می خواهی
من که مرد نیستم به تو قول ازدواج بدهم
((دارم مثل مرد ها چرت و پرت می گویم))
اگر خدا مرد می آفریدم
استعدادش را داشتم...
|
+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 23:26
|