|
کثافت داری بهم می زنی چشم های سبز عقی ام را
پست الکترونیک دلنوشته های قدیمی پايگاه هاي فرهنگي
آذر 1388
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 بهمن 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385
اگه ترانه توپ می خوای برو تو....( خانوم مهسا کیان)
این یکی×اون یکی سارا کشکولی اقای فروتن باباااا بی خییییییال(خانم دهقانی) عاشق تنها هر چه می خواهد دل تنگت بگو عشق من عاشقم باش(اقا امید) آقا مهیار مرگلی عزیزم سارا خانوم گل افشین حیدری مهدی واران آقای یارجانلی(چشمان ناچار) سعید(غریبه) خانم زهراسادات هاشمی سرندی پیتی آرمان بزرگ زاده شعر رومشکانی س.ع.ل سمانه محقق آقای حاجیان زاده وبلاگ شاعران جوان قم آقای غفاری شور عشق(حسام) والاترین عشق :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سکوت خاکستری
پر از تردیدو انکارم...دلم خون است بیمارم..هوای گریه دارم کاش چشمان تو اینجا بود...
من اورا دیده بودم ,در خیالم
گلی من چیده بودم ,در خیالم تو حتی در خیالم هم پریدی و من گندیده بودم در...خیالم |+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 20:27
تنها تر
من از خودم هم تنها تر هستم...
آخرین دوم شخص زندگیم هم متلاشی شد عقلم به هیچ کجا قد نمی دهد دلم هیچگاه قد کشیدن را... این موریانه های گندیده ی اعتماد روح مترسکی ام را جویده اند می خواهم از این جاده های عبث دل بکنم می خواهند این رفیق های مخدر ترکم کنند.. و من چه تنهایم چه تنهایم که سالهاست اول شخص مفردم را لای تقویم ها جا گذاشته ام... |+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 20:32
یه شعر خییلی قدیمی
به یاد قدیما.....
چشم های من هنوز تو را ضجه می زنند و در خیال خود میان دست های تو سکوت کرده ام نه مهربان من اشتباه رفته ام تو ماه هاست رها کرده ای مرا و رفته ای توبه کن و بازگرد! بمان و روز های زرد را زرد و پر درد را رنگ کن! بیا و روز های سخت بغض را ببین بیا برای لحظه ای کنار من بشین و طبق عادت قدیم مرا ببوس دلم برای بودن وجود ت اشک می شود سوادکم زیاد نیست ولی برای لحظه ای سرودنت مشک می شود! مسافرم! شبانه های قلب من سیاه نیست بیا و منصرف بشو. کوچ مکن برای ماندنت مگو که راه نیست تمام شاعرانه ام فدای تو تمام حسرت دلم برای ماندنت جز آه نیست بیا سکوت خسته ی مرا ورق بزن بیا و درب های بسته ی مرا تتق بزن تو رفته ای و بعد تو دلم غریب مانده است صدای پای تو صدای قلب من دلم شکست و رد پای تلخ رفتنت میان چشم من نشست!! |+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 19:1
زمستان که می شد
میدویدیم در سفید ترین نقاط حیاط آدم برفی می ساختیم می ساختنمان چه خیال هایی که از سرما می بافتیم گرممان می کرد زمستان تمام شد آدم برفی ها رفتند آدم ها برفی ماندند من آب شدم تو وارث همان زمستانی وسرمایی که هیچگاه گرم نشد و من در هزاهز کودکانه ام هی تو را می ساختم هی تو بزرگ تر می شدی هی سرد تر می شدی ومن هی آب تر تو ماندی و حیاط به آسمان پیوستم..... |+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 17:7
چه این چراغ را خاموش کنید چه زمستان خودش هم بشود اصلا آفتاب آفتاب هم که بیاید این آرامش را تف می کنم امشب از آشنایی جدا می شوم و با جدایی آشنا باشد که در این تنهایی راه را بیابم |+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 17:54
از عشق بر می گشتم از عشق می دویدم فرار نمی کردم! از عشق.... به عشق هرگز نمی رسیدم عشق را بلعیدم عشق را بالا آوردم عشق را هذیان می گویم بگذارید سرم به کار خودم باشد اصلا عشق با ذائقه ی من سازگار نیست |+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 15:41
![]() |+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 19:34
دلم شکسته و من همیشه در راهم
از عشق خود اما به تو نمی کاهم و من که با تو دلم استوار می گردد صبور هستی و من چقدر خودخواهم... |+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 19:20
درد دل
نمیدونم امشب چم شده...
پرم از یه حس عجیب...تنها بودم تنها تر شدم.... نمی دونم شایدم نه تنها بودم نه تنها تر شدم... نه خوب تنها که نبودم از اولش .. هی آدما اومدن رفتن...هی اومدن..هی رفتن... بعد یه روز دیگه هیشکی نیمد .... بعد احساس کردم همه زندگیم خالی شده... خالیه خالیه خالی! دارم چی میگم؟! چی تعریف میکنم؟! مگه این زندگی تعریف کردن هم داره... همه زندگیم یه دو سه تا دفتر خاطرات چندش آور که پرن از بغض و یه دفتر شعر... یه دفتر شعر و یاد روزایی که تنها نبودم... نمی دونم چی دارم میگم تالا تو این وبلاگ اینجوری حرف نزده بودم.. امشب... آه... امشب دوشنبس... حالا فهمیدم قضیه چیه... دوشنبه خداوند عشق را آفرید...
پیداس حالم خوب نیست.... |+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 23:46
میان کوه چشمانت دو الماس وجودت عطر خوشبوی گل یاس مرا محروم کردی از نگاهت ولی آخر چرا آقای احساس|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 22:17
برای بهترین دوستم مهسا کیان
دارد می رود
دست در دست معشوقه اش دارد می رود شاد شاد شاد! لب هایش که زیبا تر از همیشه سیب می چینند دست در دست معشوقه اش... دارد.... و من که هنوز هم بی برو برگرد قلبم چشم هایش را می تپد...
خیلی دوسِت دارم عزیزم امید وارم خوشبخت بشی.. ((دست راستت زیر سر ما)) |+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 21:58
![]() |+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 0:31
اه چقدر دور شدم از باغ خیال من و تو همان کویر خودمان چقدر دور شدم... |+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 22:20
|