تبليغاتX
سکوت خاکستری
سکوت خاکستری
پر از تردیدو انکارم...دلم خون است بیمارم..هوای گریه دارم کاش چشمان تو اینجا بود...
من اورا دیده بودم ,در خیالم
گلی من چیده بودم ,در خیالم


تو حتی در خیالم هم پریدی
و من گندیده بودم در...خیالم

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 20:27 |

تنها تر
من از خودم هم تنها تر هستم...
آخرین دوم شخص زندگیم هم متلاشی شد
عقلم به هیچ کجا قد نمی دهد
دلم هیچگاه قد کشیدن را...
این موریانه های گندیده ی اعتماد
روح مترسکی ام را جویده اند

می خواهم از این جاده های عبث دل بکنم
می خواهند این رفیق های مخدر ترکم کنند..
و من چه تنهایم
چه تنهایم که سالهاست
اول شخص مفردم را  لای تقویم ها جا گذاشته ام...

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 20:32 |

یه شعر خییلی قدیمی
به یاد قدیما.....


چشم های من هنوز تو را ضجه می زنند
و در خیال خود
میان دست های تو سکوت کرده ام
نه مهربان من اشتباه رفته ام
تو ماه هاست رها کرده ای مرا و رفته ای
توبه کن و بازگرد!
بمان و روز های زرد را
زرد و پر درد را رنگ کن!
بیا و روز های سخت بغض را ببین
بیا برای لحظه ای کنار من بشین
و طبق عادت قدیم مرا ببوس
دلم برای بودن وجود ت اشک می شود
سوادکم زیاد نیست
ولی برای لحظه ای سرودنت مشک می شود!
مسافرم! شبانه های قلب من سیاه نیست
بیا و منصرف بشو.
کوچ مکن
برای ماندنت مگو که راه نیست
تمام شاعرانه ام فدای تو
تمام حسرت دلم برای  ماندنت
 جز آه نیست
بیا سکوت خسته ی مرا ورق بزن
بیا و درب های بسته ی مرا تتق بزن
تو رفته ای و بعد تو
 دلم غریب مانده است
صدای پای تو
 صدای قلب من
دلم شکست
و رد پای تلخ رفتنت میان
چشم من
نشست!!




|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 19:1 |

زمستان که می شد
میدویدیم در سفید ترین نقاط حیاط
آدم برفی می ساختیم
می ساختنمان
چه خیال هایی که از سرما می بافتیم
گرممان می کرد زمستان
تمام شد
آدم برفی ها رفتند
آدم ها برفی ماندند
من آب شدم
تو وارث همان زمستانی
وسرمایی که هیچگاه گرم نشد
و من در هزاهز کودکانه ام
هی تو را می ساختم
هی تو بزرگ تر می شدی
هی سرد تر می شدی
ومن هی آب تر
تو ماندی و حیاط
به آسمان پیوستم.....
|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 17:7 |

چه این چراغ را خاموش کنید

چه زمستان خودش هم بشود

اصلا آفتاب آفتاب هم که بیاید

این آرامش را تف می کنم

امشب از آشنایی جدا می شوم

و با جدایی آشنا

باشد که در این تنهایی

راه را بیابم

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 17:54 |

از عشق بر می گشتم

از عشق می دویدم

فرار نمی کردم!

از عشق....

به عشق هرگز نمی رسیدم

عشق را بلعیدم

عشق را بالا آوردم

عشق را هذیان می گویم

بگذارید سرم به کار خودم باشد

اصلا عشق با ذائقه ی من سازگار نیست

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 15:41 |

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 19:34 |

دلم شکسته و من همیشه در راهم

از عشق خود اما به تو نمی کاهم

و من که با تو دلم استوار می گردد

صبور هستی و من چقدر خودخواهم...

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 19:20 |

درد دل
نمیدونم امشب چم شده...

پرم از یه حس عجیب...تنها بودم تنها تر شدم.... نمی دونم شایدم نه تنها بودم نه تنها تر شدم... نه خوب تنها که نبودم از اولش .. هی آدما اومدن رفتن...هی اومدن..هی رفتن... بعد یه روز دیگه هیشکی نیمد .... بعد احساس کردم همه زندگیم خالی شده... خالیه خالیه خالی!
من بودم و خدا و خدا خدا...هی غصه خوردم هی گریه کردم هی اشک ریختم بعد یهو دیدم بهم میگن بابا شاعر! شدم....

دارم چی میگم؟! چی تعریف میکنم؟! مگه این زندگی تعریف کردن هم داره... همه زندگیم یه دو

سه تا دفتر خاطرات چندش آور که پرن از بغض و یه دفتر شعر...

یه دفتر شعر و  یاد روزایی که تنها نبودم... نمی دونم چی دارم میگم تالا تو این وبلاگ اینجوری حرف نزده بودم.. امشب... آه... امشب دوشنبس... حالا فهمیدم قضیه چیه...

دوشنبه خداوند عشق را آفرید...

 

 

پیداس حالم خوب نیست....

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 23:46 |

میان کوه چشمانت دو الماس

وجودت عطر خوشبوی گل یاس

مرا محروم کردی از نگاهت

ولی آخر چرا آقای احساس

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 22:17 |

برای بهترین دوستم مهسا کیان
دارد می رود

دست در دست معشوقه اش دارد می رود

شاد شاد شاد!

لب هایش که زیبا تر از همیشه سیب می چینند

دست در دست معشوقه اش...

دارد....

و من که هنوز هم بی برو برگرد

قلبم چشم هایش را می تپد...

 

خیلی دو‌سِت دارم عزیزم امید وارم خوشبخت بشی..

((دست راستت زیر سر ما))

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 21:58 |

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 0:31 |

اه

چقدر دور شدم از باغ خیال من و تو

همان کویر خودمان

چقدر دور شدم...

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 22:20 |


Image and video hosting by TinyPic