تبليغاتX
سکوت خاکستری
سکوت خاکستری
گیرم که نام من ز لبت محو گشت و مرد...یاد مرا چگونه فراموش می کنی!؟
درد دل
نمیدونم امشب چم شده...

پرم از یه حس عجیب...تنها بودم تنها تر شدم.... نمی دونم شایدم نه تنها بودم نه تنها تر شدم... نه خوب تنها که نبودم از اولش .. هی آدما اومدن رفتن...هی اومدن..هی رفتن... بعد یه روز دیگه هیشکی نیمد .... بعد احساس کردم همه زندگیم خالی شده... خالیه خالیه خالی!
من بودم و خدا و خدا خدا...هی غصه خوردم هی گریه کردم هی اشک ریختم بعد یهو دیدم بهم میگن بابا شاعر! شدم....

دارم چی میگم؟! چی تعریف میکنم؟! مگه این زندگی تعریف کردن هم داره... همه زندگیم یه دو

سه تا دفتر خاطرات چندش آور که پرن از بغض و یه دفتر شعر...

یه دفتر شعر و  یاد روزایی که تنها نبودم... نمی دونم چی دارم میگم تالا تو این وبلاگ اینجوری حرف نزده بودم.. امشب... آه... امشب دوشنبس... حالا فهمیدم قضیه چیه...

دوشنبه خداوند عشق را آفرید...

 

 

پیداس حالم خوب نیست....

|+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 23:46 |

میان کوه چشمانت دو الماس

وجودت عطر خوشبوی گل یاس

مرا محروم کردی از نگاهت

ولی آخر چرا آقای احساس

|+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 22:17 |

برای بهترین دوستم مهسا کیان
دارد می رود

دست در دست معشوقه اش دارد می رود

شاد شاد شاد!

لب هایش که زیبا تر از همیشه سیب می چینند

دست در دست معشوقه اش...

دارد....

و من که هنوز هم بی برو برگرد

قلبم چشم هایش را می تپد...

 

خیلی دو‌سِت دارم عزیزم امید وارم خوشبخت بشی..

((دست راستت زیر سر ما))

|+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 21:58 |

|+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 0:31 |

اه

چقدر دور شدم از باغ خیال من و تو

همان کویر خودمان

چقدر دور شدم...

|+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 22:20 |


Image and video hosting by TinyPic