تبليغاتX
سکوت خاکستری
سکوت خاکستری
گیرم که نام من ز لبت محو گشت و مرد...یاد مرا چگونه فراموش می کنی!؟
تنها تر
من از خودم هم تنها تر هستم...
آخرین دوم شخص زندگیم هم متلاشی شد
عقلم به هیچ کجا قد نمی دهد
دلم هیچگاه قد کشیدن را...
این موریانه های گندیده ی اعتماد
روح مترسکی ام را جویده اند

می خواهم از این جاده های عبث دل بکنم
می خواهند این رفیق های مخدر ترکم کنند..
و من چه تنهایم
چه تنهایم که سالهاست
اول شخص مفردم را  لای تقویم ها جا گذاشته ام...

|+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 20:32 |

یه شعر خییلی قدیمی
به یاد قدیما.....


چشم های من هنوز تو را ضجه می زنند
و در خیال خود
میان دست های تو سکوت کرده ام
نه مهربان من اشتباه رفته ام
تو ماه هاست رها کرده ای مرا و رفته ای
توبه کن و بازگرد!
بمان و روز های زرد را
زرد و پر درد را رنگ کن!
بیا و روز های سخت بغض را ببین
بیا برای لحظه ای کنار من بشین
و طبق عادت قدیم مرا ببوس
دلم برای بودن وجود ت اشک می شود
سوادکم زیاد نیست
ولی برای لحظه ای سرودنت مشک می شود!
مسافرم! شبانه های قلب من سیاه نیست
بیا و منصرف بشو.
کوچ مکن
برای ماندنت مگو که راه نیست
تمام شاعرانه ام فدای تو
تمام حسرت دلم برای  ماندنت
 جز آه نیست
بیا سکوت خسته ی مرا ورق بزن
بیا و درب های بسته ی مرا تتق بزن
تو رفته ای و بعد تو
 دلم غریب مانده است
صدای پای تو
 صدای قلب من
دلم شکست
و رد پای تلخ رفتنت میان
چشم من
نشست!!




|+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 19:1 |

زمستان که می شد
میدویدیم در سفید ترین نقاط حیاط
آدم برفی می ساختیم
می ساختنمان
چه خیال هایی که از سرما می بافتیم
گرممان می کرد زمستان
تمام شد
آدم برفی ها رفتند
آدم ها برفی ماندند
من آب شدم
تو وارث همان زمستانی
وسرمایی که هیچگاه گرم نشد
و من در هزاهز کودکانه ام
هی تو را می ساختم
هی تو بزرگ تر می شدی
هی سرد تر می شدی
ومن هی آب تر
تو ماندی و حیاط
به آسمان پیوستم.....
|+| نوشته شده توسط بزرگ زاده در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 17:7 |


Image and video hosting by TinyPic