تبليغاتX
سکوت خاکستری
سکوت خاکستری
پر از تردیدو انکارم...دلم خون است بیمارم..هوای گریه دارم کاش چشمان تو اینجا بود...
سلام
اهم!


سلام.امروز رسیدم خونه...رفتم سفر ...قرار نیست اینجا سفرنامه بنویسم

اما خوب بود...به هر حال فهمیدم که همه جای ایران ایرانه...!خوب دیدم

نسبت به خیلی قوم ها عوض شد.البته قبلا هم قضاوتی نمیکردم اما

فهمیدم که نسبت به خیلی ها ظلم شده..من خودم رسما معذرت می خوام

 به خصوص از ترک ها که واقعا آدمای با فرهنگ و مهربونی بودن...

بگذریم!

یکم آرومم...این یه هفته خیلی بهم کمک کرد...اشک ریختم..خدیدم...داد

زدم...خفه شدم...اما خوب بود.

 

نمیدونم آرامش هست؟آرامش؟هست؟ آ؟ را؟ مش؟!!نمیدونم...من

 

نمیدونم...ن...می...خوام تنها باشم..اینو خوب میدونم...

 

من عاشق این تنهایی هستم.

 

خوب بود!فک کنم!خوب بودن یعنی چی؟یعنی آرامش داشتن؟یعنی

 

فهمیدنت؟خوب بودن یعنی چی؟یعنی اکسیژنی که فرو میکنی تو ریه هات..

 

ممنونم از پریسای عزیزم.از محب عزیز..آرمان بزرگ زاده..و بعضی از دوستام

 

 که شاید اسمشونو نیارم اینجا بهتر باشه... که تو این مدت کنارم بودن

 

من این دنیای مجازی رو باهمه آدماش با دنیای واقعی عوض نمیکنم...هیچ

 

 کدوم از دوستای اینجارو با دنیای واقعی عوض نمیکنم.

 

مناسب با حالم:

 

 حتی اگر تمام خیابان های قم را پیاده گز کنم

 

حتی اگر روی جدول ها راه بروم

 

و چادرم در هوا برقص درآید

 

نه!


من دخترک هرزه نیستم!

 

من فقط می خواهم بلند بلند شعر بخوانم

 

بلند بلند قدم بزنم

 

بلند بلند جیغ بکشم

 

واین ربطی به هرزگی یک زن ندارد

 

توی پیاده روهای که مردمانش در هم وول می خورند

 

و تاکسی هایی که محرم و نامحرم بر چسب می شوند

 

اینجا شهر قرو قیام است!


و این ربطی به هرزگی یک زن.....

 

من فقط میخواهم بلند بلند زندگی کنم!

 

اینو کندوان گفتم یه جایی توی تبریز بود...

 

 

تپه

 

تپه

 

تپه

 

شاید آن پشت ها

 

دختران چوپان دارند خورشید را می بافند

 

این شهرهای  متورم را

 

هیچ چراغی روشن نمیکند

 

 

 

آپم طولانی شد.

 

سعی میکنم یکم سرحال تر از قبل بیام...

 

فقط سعی میکنم.

 

اما قول نمیدم!

 

 

پ ن: آ

 

را

 

مش

 

کی

 

شده

 

ام!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ساعت 13:15 |


Image and video hosting by TinyPic