تبليغاتX
سکوت خاکستری
سکوت خاکستری
پر از تردیدو انکارم...دلم خون است بیمارم..هوای گریه دارم کاش چشمان تو اینجا بود...

سلام!
هی یکی اومد گفت جون من جون من جون من جون من جون من آپ کن!

آپ کردم!

می ترسم یه کار بدی بکنم!از بیخیالی زیاد یهو یه کار بدی بکنم!


دلم واسه استاد هاشمی خیییییییییییییییییییییییلی تنگ شده!تنها کسی که تونستم تو زندگیم روش حساب کنم!

یه موقع ها می شینم به یادش شعر ((هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم....)) سیاوش رو گوش میکنم.

به یاد مهربونیاش...نگاهش...حرفاش...راهنماییاش...به یاد واقعا مرد بودنش...

امیدوارم هرجا هست برگرده و یه بار دیگه بتونم ببینمش...

امیدوارم هرجا هست حالش خوبِ خوب باشه!

 

پ ن:نترس استاد

عاشقت نشدم

من فقط کمی دوستت دارم و اصلا نمیتوانم فکر کنم که ...

بابایم

شعرهایم

وکتانی هایم باشند

اما تو ...

نباشی...

 

2.چند شب پیشا که اصلا حالم خوب نبود و کلی گریه کرده بودم داداشم(که الهی دور سرش بگردم)منو برداش برد پارک .

توراه کلی واسش گریه کردم و دردل کردم وقتی هم رسیدیم دوستم زنگ زد گفت ماهم همون پارک هستیم...دیگه رفتیم با دوستم و دختر خاله و خواهرو پسرخاله و دوست پسر خاله و خود خاله اش وداداشم کلی بازی کردیم و خندیدم ...که منم وقتی داشتم میدویدم پام رو چمنای خیس سر خورد و با آق داییمون پهن شدیم زمین!

اون شب مامان بزرگ دوستم هم بود و لبخند فوق العاده مهربونی داشت.همون شب یکم از مریضیش گفت....

 

دیشب با داداشم و دوستش رفتیم همون پارک..

به دوستم اس ام اس زدم گفتم نمیاید..؟
گفت نه کی حالشو داره...

مامان بزرگش رفته تو کما خیلی واسش دعا کنید...

تحمل کردن ناراحتی فاطمه خیلی سخته...خیلی....

 

3.

جدیدا چقدر آپ هام طولانی میشه!

یه چیزیم شده که گفتنش سخته!

یعنی گفتنی نیست....

قولم به خدام...خودم...

خدا کمکم کنه کم نیارم...

من شاید عاطفم ,احساسم,اعتمادم,دلم...همرو از دست داده باشم اما هنوز ایمانم به خدا رو از دست ندادم!

 

 

پ ن:شاید یکی باشه که تو چشاش یه چیزی باشه!

 

نمیدونم چرا خواستم دوبیتی بزارم!

اونم انقد قدیمی...

 

 

 

 

تو رفتی من بهاران را شکستم

حضور سبز باران را شکستم

 

تو برگشتی پشیمان ساده بودی

نمک خوردی نمکدان را شکستم!

 

***

همیشه با نشاط و شاد بودند

و عاشق پیشه چون فرهاد بودند

 

مسافر بود کوچید از دیارم

گمانم اهل عشق آباد بودند...

 

***

بین دلمان هنوز هم سد هستم

تو عاشقی و من نه!مردد هستم

 

این باور لعنتی مرا خواهد کشت:

تو مزدوجی و من مجرد هستم!

 

یا علی مدد.

 

......................................................................................................................

آی دنیا

مرا اَخ ...

تف کن.

همه ی خوشی هایت

-عجب دروغ بزرگی-

ارزانی گردن کلفت تر ها

منِ ضعیفه را

اَخ...

تف....

 

پ ن:یالا....

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 22:8 |

سلام
الان داشتم با یه آدم خودخواه حرف میزدم.می خواستم بالا بیارم…

حس تنفر داشت خفم میکرد.آدمی که فک میکنه خیلی بزرگه هیچی نیست!

بهش گفتم متنفرم ازینکه کسی بخواد کمکم کنه..من به کمک هیچکس نیاز ندارم...


-زهرا عاشق تنهاییت باش!

دلم می خوام  برم

برم تا نباشم!

ای کاش هیچ کس نگرانم نمیشد.

ای کاش هیچ کس واسم غصه نمیخورد.ای کاش…

آخ که چقدر دلم تنگ شده…آخ…آخ…آخ

پریسا امروز بهم میگفت.تو خیلی خوشبختی!

آره همه چیز دارم جز خودمو

خود خودمو

 

اونی که خیلی وقت پیش مرد…

 

-بیا سزتو بزار رو شونم بزار حس کنم هستم

+می بینی داره بارون میاد.زهرا گریه نکن...گریه ی تو سنگ و سوراخ میکنه چه برسه به دل من.

-((چقد این نیمکت بوی تورو میده..بوی دستاتو..نگاهتو…بوی نفس هاتو..

+زهرا من هرکاری میکنم به خاطر توِ..گریه نکن زهرا گریه نکن…

-تو دروغگو نبودی …بودی؟این چه بلایی بود نامرد…

-نامرد؟؟؟

مرد؟؟؟؟؟؟

چقدر زود بزرگ شدم

چقد زود گذشت…چقدر زود همه چیز طبیعی شد..واسه همه جز خودم

انگار خیلی سردم.سردتر از همیشه .خاکستریم..بی تفاوت بی تفاوت!دیگه دلم پر نیست.اصلا انگار دلی نیست.انگارتو این قفسه ی سینه هیچی نیست

فقط یه صدای تپ تپ!میاد

آروم و منظم!بی هیچ تکاپو.بی هیچ هیجان!از نوشتن خسته شدم..از بودن..از ساختن…بی رمقم.

دیگه واسم هیچ فرقی نمیکنه

نه آینده…نه گذشته!
شاید باید یه جا دل میکندم!یه جا می بریدم!

یه جا باید تموم میشد همه ی اون چیزی که پشت سرم جا مونده!

جا مونده؟
چی؟

-هیچی!

 

******

 

من کبوتری هستم

که بال هایش را

با باله های ماهی همسایه عوض کرده است

آسمان آبی

حوض همسایه

یا دست های تو

فرقی نمیکند

باید بنشینی با قفس دست هایت

حوضچه ای بنا کنی

من کبوتری هستم

که بال هایش را

با باله های ماهی همسایه عوض کرده است

 

 

 

پ ن:

امشب چقدر گریه کردم

به یاد 5سال پیش

به خاطر اون 9سال

به خاطر اون یه سال

به خاطر این 6ماه…

 

 

 

 


 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 23:20 |

سلام

یه بار نوشتم پاک شد

اومدم صفحه رو ببندم برم...

این روزا انقد پیام های عجیب غریب دارم که خودم هم خسته شدم.

من نمیدونم شماها که نمیخواید خودتونو معرفی کنید چرا انقد حرف می زنید.

شاید یه وبلاگ دیگه راه انداختم که آزاد تر حرف بزنم...بی دغدغه..بدون اینکه کسی منو بشناسه...

اینجا دیگه شعر میزارم

برای پریسای عزیزم

۱.

بغضی ام

که در گلوی زندگی گیر کرده است

فشار انگشت هایش را که بردارد

می ترکد

چشمهای منقرضم

و بارانی شرخ

سکوت همه ی لحظه هارا خورد میکند.

۲

این دخت گر

تنها رفتگر بی قرار این شهر

که هر شب با چادرش خیابان ها را جارو میکشد

شب های نارنجی اش را

به تاریک خانه مبدل کرده است.

باید

چند سال برگردیم عقب

و عروسک های دست و پا شکسته مان را

روی پاهایمان بگذاریم

و آنقدر برایشان

لالا

لالا

لالایی بخوانیم

تا خودمان هم خوابمان ببرد.

۳

چادر

روسری

گیسوی کمند

حتی آبرویم را به باد داد

وقتی چشم هایش شروع به وزیدن کرد.

 

پ ن:هیچی عوض نشده!

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در یکشنبه یکم شهریور 1388 ساعت 14:14 |


Image and video hosting by TinyPic