تبليغاتX
سکوت خاکستری
سکوت خاکستری
پر از تردیدو انکارم...دلم خون است بیمارم..هوای گریه دارم کاش چشمان تو اینجا بود...
در امتداد حسرت....
سلام

 

باور میکنم

تو

بی حواس ترین مرد دنیا بودی

واصلا یادت نبود من در انتظارم

حالا رستگاری من تنها در میان دودهای قلیانم خلاصه می شود

وقتی که چشم های ناصرالدین شاه

 هیز ترین نگاه های مردانه نیستند

پس خوشبختم

چون هنوز هستند کسانی که مرا به خاطر خودم میخواهند

و اصلا حواس پرت بوده اند از ازل.

خوب نگاه کن

اینکه گوشه ی چشمانم رخنه کرده...

نه!

من گریه نمیکنم

اینکه دارد توی گلویم جیغ میکشد بغض نیست.

من حالم خیلی خوب است!

اصلا افسرده نیستم

اصلا رو تنم پنجه نمیکشم

و خودم را به دردو دیوار نمی کوبم!

-چقد سطحی حرف میزنم-

اصلا ما همه درخت های سر به فلاک کشیده ای هستیم

که روزی همان ناصرالدین شاه زیر تابوتمان را می گیرد

ذغال هایی که با یک پک کام دیگران می شوند

و به آسمان می روند...

من خوشبختم

چون هر روز مردهای حواس پرتی عاشقم می شوند

که می دانند من چقدر معصومم

آنقدر که هزاران عیسی را در شکمم می پرورانم

مرد هایی که به لب هایم ایمان دارند...

 

 

تهران.

نمیخواستم آپ کنم...فی البداهه آپ شد...

دیگه انگیزه ای ندارم!

لازم نیست چیزی بگم نه؟!

 

پ ن:سکوت که می کنی

چشمهایت چنان عربده میکشند

که خالی تر ار همیشه می شود دلم

-چند سال منتظرم...

 

|+| نوشته شده توسط زهرا. بزرگ زاده در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 21:8 |


Image and video hosting by TinyPic